تبليغاتX
محمد صالح علاء
محمد صالح علاء
من تا این لحظه نمی دانستم که وبلاگ دارم. یک چکه پیش رضاجون گفت: "بهاجون واسه ات وبلاگ درست کرده." حالی به حالی شدم و توی دلم گفتم: مرسی بهاجون. مرسی خدا. مرسی رضاجون. رضاجون گفت:"تازه چند تا کامنت هم داشتی." من الان یک ماهه ناخوشم. و در این مدت خیلی تلاش کردم که خوب نشم. این ناخوشی را دوست دارم. ناخوشی مثل آدامس چسبیده به آستین کت ام. هرجا میرم، با منه. می شینم مریض ام. پامیشم مریض ام. راه میرم مریض ام. وایمیسم مریض ام. حرف میزنم مریض ام. ساکت ام مریض ام. ناخوشی واسه ام یه شغله. مثل لحاف دوزی. لحاف دوزی بهترین شغل دنیاست، چون موقع فروش اش هم خوابیدی. نمیدونم وبلاگ منو کی می خو نه. کسی را ندارم که برایش دلبری کنم. ابن هیثم یه چیزی گفته داوینچی از دهان اش قاپ زده. آدمی با سرش راه میره نه پاش. همه ی دوستهام عکاس اند غیر من . اونها خوب بلدن عقب برن، جلو بیان، اینور برن، اونور برن تا بالاخره زاویه ی دلخواهشونو پیدا کنن. من هرگز نتوانستم زاویه امو پیدا کنم. واسه ی همینه چند ساله کارم شده پرورش علف هرز. بد نیست. مرسی بهاجون.
|+| نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 2:33 |