داستان شفاهی
محمد صالح علاء
امروز روز افتتاح زندگی است، چون برای نخستین بار است كه داستان شفاهی مورد توجه قرار گرفته است. داستان شفاهی در سرزمین ما خیلی خیلی مظلوم است و تا به حال به آن پرداخته نشده و هیچ سندی نه مكتوب و نه هیچ جای دیگر از آن نداریم. من تا به حال خیلی جستهام و نیافتم. یك بار در سال 1373 روزنامه ی ایران، یك كاری درست می كردیم به عنوان تا 5/8 كه زبان ویژهای داشت و در آن روزنامه، منتقد محترم نصف صفحه درباره ی داستان شفاهی در رسانه صحبت كرد، و من غیر از آن چیزی ندیدم و بیدلیل نیست كه الان خیلی خوشحالم كه می خواهم كمی در مورد مظلومیت داستان شفاهی و درباره ی داستان رادیویی كه داستان های بسیار بسیار محترمی است حرف بزنم. و دلایل محترم آن این است كه در آن پول نیست و رادیو هیچ وقت آهی در بساط ندارد و دیگر این كه چیزهای دنیایی و شهرت در آن وجود ندارد. و رابطه ی شاعرانهای بین كسی كه پشت میكرفون حرف میزند و مخاطب وجود دارد. و باید مخاطب را بشناسی و تربیت كنی. یكی از مشكلات ما این است كه باید مخاطب را تربیت كنیم و این در تمام رسانهها معنی دارد وقتی شما میروید سینمای هیچكاك را ببینید میدانید كه پول دادی كه مدت 90 دقیقه بلرزید و بترسید. یا اگر كتاب خانم آگاتاكریستی را میخرید میدانید كه پول داده اید تا كتابی بخرید كه مدتی را وحشت كنید و در كنار ماجراهای پلیسی باشید.
اما این در رادیو بسیار دشوار است. آقای مكلوهان گفت كه رادیو كه اختراع شد گوش ها امتداد پیدا كرد و واقعیت هم این است. گستردگی رادیو این گونه است كه در هر كجا كه امواج باشد، رادیو هست و شنونده هست. گاهی هم فكر میكنیم كه شنونده هست ولی نیست. داستان شفاهی یكی از موضوعات مهم در رادیو است.
در موضع تئاتر و نمایشنامه ی رادیویی از اول تشكیلاتی بوده، برای خودش كارگردان دارد، نویسنده دارد، محقق دارد، پژوهشگر دارد، بازیگران رسمی و استخدامی دارد و همه چیز معلوم است. اما داستان شفاهی حتی برای مدیران سازمان هم چیز شگفتانگیزی است و كوچك ترین اعتنایی به آن نشده در حالی كه داستان شفاهی خیلی اهمیت دارد. به دو دلیل، یكی این كه داستان در موضوع فرهنگ است و ما وقتی كار داستان شفاهی میكنیم هم در حوزه ی جهانشناسی و هم در حوزه ی هنر و هم در حوزه ی فرهنگ كار میكنیم. یكی دیگر از خصوصیات مهم در رادیو نقش مهم در بررسی ادبیات است. از 1940 كه رادیو در سرزمین ما افتتاح شده مردم اعتماد مادرزادی به رادیو پیدا كردند. وقتی بچه بودم یادم است كه ساعتمان را با ساعت 9 رادیو كوك میكردیم و همه ی مردم ایران هم همینطور. یا در مورد تصحیح مشكلات شفاهی ادبیات یادم است كه اگر مشكلی در مورد تلفظ اسمی داشتیم رجوع میكردیم به رادیو و یا سند قرصمان این بود كه رادیو این را گفته، چون بزرگان میآمدند و در رادیو كار میكردند. اما حالا وقتی است كه اشخاصی را دیدم، مثلاً مدیران امروز تلویزیون همه كسانی هستند كه از رادیو شروع كردند یا اگر كسی شهردار معروفی شده، وكیل شده و... كارش را از رادیو آغاز كرده ولی قبلاً آدم های بزرگ میآمدند در رادیو و كسانی كه در رادیو كار میكردند برای شنوندگان شان الگو بودند در حالی كه ما الان از شنوندگانمان الگو میگیریم، چون تقسیمبندی مخاطب نداریم. مثلاً یك برنامهای برای گروه سالمندان تولید میشود یا گروه نوجوانان یا كارگران یا دانشجویان اما الان كارگران توقعاتی دارند كه دانشجویان ندارند و بالعكس و تلویحاً كسی را كه در كار داستان شفاهی است مجبور میكند كه خودش را هم قد آن ها كند. یك نفر بالای پلهها ایستاده بود و جمعی هم در پایین بودند و آن یك نفر مدام به جمع پایین میگفت تشریف بیاورید بالا در خدمتتان باشیم ولی جمعی كه در پایین ایستاده بودند میگفتند مقدور نیست شما بیا پایین، و حالا موضوع ما این است، روز به روز باید خودمان را برسانیم به جمعی كه پایین ایستاده در حالی كه به نظر من اگر بین شما كسانی هستند كه شوق دارد در رادیو و داستان شفاهی كار كند امروز بهترین فرصت است و به نظر من فرهنگ سرزمین ما به داستان شفاهی نیاز دارد، مثل هوا، و یادتان باشد اگر كسی میخواهد در كار داستان شفاهی وارد شود اول این كه باید سواد عظیمی داشته باشد یعنی كار ما در رادیو و ابزارمان فقط كلام است، ادبیات كهن خودمان را به خوبی بشناسیم و از اعتبار این رسانه ی مظلوم روز به روز كم نكنیم. به نظر من داستان شفاهی و كار كردن در رسانه ی رادیو كاری است كه بسیار فنی و عالمانه است و بسیار هنرمندانه است. مثلاً در زمان جنگ یك خلبانی سقوط میكند و هواپیمایش به درخت بید گیر میكند و پیرمردی كه كارش دام داری است میآید و به او كمك میكند و غذا میدهد و بعد خلبان در دوران نقاهت نگاه میكند به كاری كه این میكرده و میدیده چقدر دشوار است با یك سوت برهها را صدا میكند، با یك سوت سگ را به دنبال گله میفرستد و... میگوید این كار خیلی دشوار است. یكی از مشكلاتی كه ما داریم این است كه قلم ما میكرفون است و دیگر این كه ما در لحظه كار میكنیم. یعنی ما داستان را نمینویسم و فقط باید بلد باشیم چشمهایمان را ببندیم و با مخاطب ارتباط برقرار كنیم یعنی پیش پیش داربست داستانمان را درست میكنیم و بعد موزاییك كاری و كاشیكاری را در ارتباطی كه با مخاطب داریم، در آن چشم های بسته ایجاد میشود. یك عارف هندی میگفت اگر میخواهی چیزی را ببینی چشم هایت را ببند و ما هم یاد گرفتیم چشمهایمان را ببندیم و با چشم بسته با مخاطب ارتباط برقرار كنیم.
برای كاركردن در داستان شفاهی كه من از شما دعوت میكنم كه رویش بررسی كنید و اگر میل كردید وارد این حوزه شوید، چون داستان شفاهی خیلی بیپناه و تنها و بی كس است، چند كار باید بكنیم اول این كه خیلی نیت ما برای كار داستان شفاهی مهم است كه میخواهیم با مخاطب عام چه كنیم. آیا میخواهیم انسان را بزرگ تر كنیم؟ آیا مأموریت ما این است كه انسان را تبدیل به فرشته كنیم؟ و یا مأموریت ما این است كه آدم ها را هم قد خودمان كنیم؟ آیا انگیزه ی عاشقانهای داریم یا نه؟ چون در رادیو متأسفانه یا خوشبختانه پولی وجود ندارد و تقریبا دستمزد كسی كه حرفهاش داستان شفاهی در رادیو است هم افق دستمزد یك استاد دانشگاه است یعنی واقعاً پولی نمیگیرد و هیچ ارتباطی به تلویزیون و سینما ندارد. اصلاً رادیو رسانه ی متفاوتی نسبت به تلویزیون و سینما است. از تفاوت هایش این است كه شما تلویزیون و سینما را باید از دور ببینی ولی رادیو خیلی مهربان است. رادیو را باید پهلوی خودتان داشته باشید. محال است شما بتوانید فیلمی را ببینید در حالی كه پهلوی پرده باشید یا در یك قدمی تلویزیون باشید. شاید واقعاً این ها صورت های سمبلیك باشد كه خدمتتان عرض میكنم ولی مبتنی بر یك تجربه ی تاریخی است و اعتقاد دارم كه رادیو رسانه ی شریفی است و ارتباط تنگاتنگی با مخاطب خود دارد.
چیز دیگری كه میخواستم عرض كنم این است كه در رادیو با تصاویر ذهنی سر و كار داریم و با جمالشناسی كلام، یعنی ما هیچ وسیلهای در رادیو غیر از ذهن مخاطب نداریم. یعنی قاب ما ذهن مخاطب است. یك تفاوت عمده ی دیگری كه رادیو با نمایش تصویر دارد آن است كه در نمایش تصویری، كارگردان نقشها را بین بازیگرها تقسیم میكند در حالی كه در كار رادیو كسی كه مؤلف داستان شفاهی است نقشها را بین خودش و مردم تقسیم میكند، این همذات پنداری مثل شعر است. چه گونه قائل به این هستیم كه همگان بالقوه شاعر هستند، برای این كه یك مقدار كه شعر را میخواند به همان تخیل میرسد كه شاعر وقتی شعر را میسروده داشته و این در داستان شفاهی و رادیو همچنین ارتباطی با مخاطب سامان داده میشود و برقرار میشود.
همان طور كه عرض كردم زبان نقش شگفتانگیزی را دارد. خیلی واژگان جادویی هستند. داستان شفاهی باید كلمات خودش را داشته باشد و زبان خودش را داشته باشد. معمولاً شنونده ی رادیویی در حال گذر است و اگر میخواهی نگهش داری باید چیز جذابی داشته باشی. یك نقطه ی ضعف دیگر رادیو هم این است كه نمی شود از سكوت استفاده كرد. یعنی سكوت در رادیو نوعی خودكشی است.
البته در رادیو آن هایی كه بلد باشند و مشق عشق كرده باشند یاد میگیرند چگونه بیواژه با مخاطب گفت و گو كنند ولی سكوت در رادیو هیچ جایی ندارد و واژگان خیلی مهم است. واژگانی كه متعلق به خودتان باشد و بتوانید با آن برای مخاطبتان دلبری كنید و آن ها را نگه دارید. این زبان كه به فرهنگ لغات قرن 4 و 7 تنه میزند زبان امروز نیست و برای ایجاد زبان امروز احتیاج به سرمایهگذاری زیاد و ایجاد فرهنگستان و.. ندارد. همان طور كه من همیشه به دوستان جوانم در حوزه ی هنر عرض كردم كه دانشگاه كاری برای هنرمند نمیكند من اگر امسال سال سوم نمایشنامهنویسی هستم این نیست كه وقتی لیسانس گرفتم بشوم ویلیام شكسپیر، این محال است اما یك نشانههایی میدهد به ما كه شاید بعضیها سر راست باشد و ما بتوانیم مأخذی را پیدا كنیم و یا میتواند مسیر و زاویه ی نگاه بدهد چون هر چقدر هنر آفاقی باشد یك بخش مهمش اشراقی است.
ژان كوكتو كه نمایشنامهنویس فرانسوی است میگوید درصد سهم خدا در هر نمایش بالای 70 درصد است و یك سهم الهی برایش قایل است. بنابراین وقتی در حوزه ی جمالشناسی میخواهیم حرف بزنیم تقریباً چیز یاددادنی یی نیست. مثلاً عاشق شدن كه كلاس ندارد. جمالشناسی هم درست است كه با مطالعه، كنجكاوی، فیلم دیدن، موسیقی خوب شنیدن تحصیل میشود اما زاویه ی دید را مربی میدهد.
دانشگاه هیچ كاری برای داستان شفاهی نكرده است. در حدود سال های 47- 48 چند جوان بودند كه موهای فرو هشته داشتند و نخبگان و اساتید به شدت از آن ها متنفر بودند. این ها وارد حوزه ی ترانه سرایی شدند و یك زبانی را دگرگون كردند و توانستند یك زبان تازهای را بنیان گذاری كنند. قبل از سال های 48 اگر میگفتند «من و گنجشكای خونه دیدنت عادتمونه» همه با دهان باز نگاه میكردند ولی الان این جوری نیست. ولی یادتان باشد شما الان راحت كیفتان را بر میدارید و سوار طیاره میشوید و میروید آمریكا ولی آن ها كسانی بودند كه آن قاره را كشف كردند.
یكی از مشكلات ما امروز این است كه نمیتوانیم وقتی چشممان را بستیم مخاطبمان را در نظر بگیریم. نمیدانیم یك خانم خانهدار است یا یك دانشجوست و یا یك كارگر. از آن طرف هم وای بر كسانی كه یك دل داشته باشند و دو دلبر. وای بر كسی كه بخواهد دل همه را به دست بیاورد. خیلی كار رقتانگیزی میشود كه آدمی انگیزهاش این باشد كه با اثرش دل تمام مخاطبینش را به دست بیاورد. اما چه كار باید كنیم؟ یك مشكل دیگر هم این است كه ما نمیتوانیم در داستان شفاهی به صورت خطابه مسائلمان را مطرح كنیم. خیلی اشتباه میكنند آن هایی كه این كار را میكنند.
باید با شنونده ی رادیو ارتباط برقرار كنی و با چشم های بسته باید به او زل بزنی وگرنه رابطهاش را با تو قطع میكند و رادیو را خاموش میكند و میرود و تو را دیگر نمیشنود یعنی شما نمیتوانید با تمامی مخاطبین حرف بزنید. باید بلد باشید با دانه دانه ی شنوندگان داستان شفاهی زلف گره بزنید، كه این هم كار بسیار دشواری است. ولی وقتی مشق عشق كنیم ساده میشود. برای نوشتن مثل هر كار دیگری باید دائماً تمرین كرد و مشق نوشت. چه طوری است كه اگر یك الوار به من بدهند من جز این كه خراب كنم كار دیگری نمیتوانم بكنم ولی یك نجار با مهارت فنیای كه دارد در عرض چند ساعت یك میز یا صندلی را درست میكند. نوشتن هم این طور است. به خصوص در داستان شفاهی كه قله است. آن هایی كه فكر میكنند میشود در صدا و سیما تجربه كنند فكر خیلی غلط و بیارزشی است به خاطر اینكه ماركس در كتاب كاپیتال گفت شرایط اقتصادیات را بگو تا من جامعهات را تعریف كنم. ما باید نگاه كنیم كه رادیو و تلویزیون با بودجه ی ملت تأمین میشود و ما حق نداریم در صدا و سیما تجربه كنیم و باید مشقهایمان را بیرون بنویسم. ولی متأسفانه الان آن جا یك جای تجربی و كارگاهی شده. باید دائماً بنویسیم. نویسنده نیست كسی كه روزی 10 تا 100 صفحه مطلب ننویسد. مثلاً هیچ كس نمیرود در تلویزیون بگوید من خیلی خوب ویلون میزنم چون یك كار فنی است و ممكن است بگویند بیا ویلون بزن. این هم كار فنی است. یك مطلب دیگر كه باید عنوان كنم این است که رادیو باید متد زبان و ادبیات فارسی باشد و ما باید برای نیل به این مقصود تلاش كنیم.