تبليغاتX
محمد صالح علاء
محمد صالح علاء
غم باشكوه پاييز


غم باشكوه پاييز

 

 گفتگوي ورود آزاد

بامحمدصالح علا، ترانه سرا و مجري برنامه «دو قدم مانده به صبح»


منبع
محمد صالح علا، بازيگر سينما، تلويزيون و تئاتر است. نمايشنامه مي نويسد، نويسنده، كارگردان و گوينده راديو و تلويزيون است.
گاهي شعر مي گويد، ولي هميشه ترانه مي سرايد. او آدمي است كه مي تواند براي دو نسل صحبت كند. صالح علا پاييز را فصل منحصر به فردي مي داند. فصل رنگهاي متفاوت؛ درست مثل آدمهاي متفاوتي كه در دنيا زندگي مي كنند.
 
او برنامه هاي خاصي را در شبكه هاي مختلف تلويزيون داشته و دارد. اگر برنامه هايش را در انتهاي هر شب از شبكه 4 سيما ببينيد، حتماً با حال و هواي او بيشتر آشنا مي شويد. از آنجا كه به پاييز نگاه ويژه اي دارد، تصميم گرفتيم مهمان پاييزي ما باشد.

محمد صالح علا و پاييز
وقتي زندگي ام را مرور مي كنم و به گذشته ها فكر مي كنم، مي بينم همه آن چيزهايي را كه امروز به داشتن آنها پز مي دهم در پاييز اتفاق افتاده، زير باران بوده، يا همراه نفس نفس برگهاي خشك. تمام روزگار خوبم در پاييز گذشته و پاييز براي خيلي از آنها كه با دنياي شعر مأنوسند، فصلي خاص است.

اندوه پاييزي
غم پاييزي يك غم دوست داشتني و اندوه مبارك است. يك غم باشكوه. فكر كنيد اگر شاعران پاييز را نداشتند، چه مي كردند؟ پاييز خيلي به لحاظ معنايي عميق و بي انتهاست. شاعران خيلي زودتر از بقيه فهميدند كه نبايد دلشان را درگير شاديهاي زودگذر كنند و اگر در پاييز شادي هم وجود دارد، يك شادي عميق، مواج و مطبوع است. پاييز به جز يك فصل، يك احساس است. من هميشه از اين فصل انرژي مي گيرم، من نسبت دوري هم با پاييز دارم و با اين فصل بزرگ شده ام.

ترانه يا شعر
همين جا مي گويم كه من ترانه سرا هستم. اما بايد بگويم گاهي به خاطر پول هم ترانه گفته ام. دوران دانشجويي اوج دوره مشكلات زندگي ام، آن سالها ترانه براي من كمك مالي بود، اما حالا ترانه ديگر وصله تن من است و هميشه با من. من به ترانه سر مي زنم و او هم هواي من را دارد و به دنياي شعر كم و بيش وارد مي شوم.

دنياي ترانه سرايي
در آن دوران، ترانه سرايي كار خيلي معتبري نبود؛ اما من به خاطر علاقه هايم در اين شرايط سخت پافشاري كردم و حالا كه دنياي ترانه سرايي وسيع شده و همه دوستش دارند.

عشق
 
وقتي وارد عالم عشق مي شوي، ديگر گذر زمان مطرح نيست. وقتي به ترانه سرايي متصل مي شوي، با بالاترين سن، باز هم جواني. اين را خارج از اغراقهاي شاعرانه مي گويم. عشق با ملال و كهولت ارتباط ندارد. عشق، يك خلسه عارفانه است.

دو قدم مانده به صبح
 
قبل از ماه رمضان اين برنامه به عنوان يك برنامه تابستاني شبها از شبكه 4 سيما به صورت زنده پخش مي شد، ارتباط خوبي با اين برنامه برقرار شد. يك برنامه شبانگاهي با اجراي خودم كه سعي داشت اوقات شبانه تابستان مردم را به شكل ديگري پر كند. انتهاي تابستان به ماه رمضان رسيديم و قرار شد اين برنامه ادامه داشته باشد و ادامه داديم حتي حالا هم با تمام شدن ماه رمضان اين برنامه تا نزديك روشني روز همراه مخاطبان است.

تلويزيون و رادي
 
وتلويزيون هميشه براي من محلي براي تصوير حرفهاي تازه بوده و هست. سعي مي كنم زماني اجرا و نويسندگي و حتي كارگرداني را قبول كنم كه براي بيننده حرفهاي تازه اي داشته باشم. حرفهايي كه دوست دارد بشنود و صحنه هايي كه دوست دارد ببيند. در راديو هم به همين ترتيب است. دوست ندارم موجب ملال و خستگي خاطر مخاطب شوم. دوست دارم تا زماني كه با من ارتباط برقرار كرده، بمانم، نه بيشتر.

سمت خدا
 
اين برنامه يك فرمت خاص داشت. موضوع آن ماه رمضاني بود سال 83 از شبكه سوم سيما پخش شد، به تهيه كنندگي خودم و اجراي محمود محمدي. خيليها آن موقع مي گفتند كه اين برنامه حال و هواي خاصي به لحظه هاي افطار داده، هنوز هم گاهي دوستان مهرباني لطف دارند و مي گويند سمت خدا را تكرار كن. اما من دوست دارم لطافت و ظرافت سمت خدا همان طور دست نخورده بماند. به عقيده من اگر كاري براي دل انجام بگيرد، دلي مي شود و آن وقت آن حلقه اتصال با بيننده و مخاطب محكم مي شود. حالا هم در شبكه 4 با دو قدم مانده به صبح قصدم اين است كه به آن حلقه اتصال برسيم.

آينده
 
به نظرم آينده براي همه آدمها روشن روشن است. فقط بايد اين روشني و نور را پيدا كنيم، حتي اگر در ميان انبوه تاريكي مجبور باشيم يك ذره نور را از يك شكاف ريز و ذره بيني دريافت كنيم و اين بستگي به قدرت اراده ما دارد. آينده پلي است كه ما را به روزها و حال بهتر متصل مي كند و اگر از آن غافل باشيم، لحظه هاي نوراني اش را از دست مي دهيم.

خداحافظي
من خداحافظي را دوست دارم، از اين جهت كه اميدوارم به سلام دوباره اي برسم. درضمن وقتي با يك دوست، عزيز و... خداحافظي مي كني، برايش آرزوهاي خوب داري، پس خداحافظي تلخ نيست.

حرف آخر
 
دوباره شب كه مي رسد
 
پر از ستاره مي شوم
 
دوباره واژه هاي خيس
 
پر از ترانه مي شوم
 
دوباره باد مي برد مرا
 
به لانه فرشتگان
 
ميان ابرهاي بي كسي
 
و لخته لخته آسمان
 
دوباره ماه مي شوم
 
دوباره باغ مي شوم
 
دوباره واژه هاي خيس
 
به سنگفرشي از غروب
 
پر از ترانه مي شوم
 
پر از ترانه مي شوم ...
|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 15:57 |