جاي
بي بي توي جيب پيراهنم است!
گفت وگو با محمد صالح علاء
محمد صالح علاء يك
نوستالژي در قيد حيات است. يك حس دلتنگي سيال در نگاه ها و آواها. او حس مشترك همه
آنهايي است كه دلشان براي همين لحظه اي كه الان رفت، تنگ مي شود و دوست دارند همه
لحظات را در جيب هايشان نگه دارند. از اين حيث مصاحبه با صالح علاء هم سخت است و
هم جذاب.
سخت است چون تا بخواهي چانه اش را گرم كني، كلي بايد چانه
بزني و جذاب است از اين لحاظ كه وقتي چانه اش گرم شد، حرف هايي مي زند كه در بساط
هيچ سمساري يافت نمي شود. ويژگي كار صالح علاء در كلام نهفته است، در كلمه. اين
ويژگي شاخصه همه رشته هاي هنري است كه او بر آن دستي به نوازش برده است، در
بازيگري، مجري گري، ترانه و حتي تجسمي هايش نيز با نام هايشان مانده اند. او كلمات
را يك بار ديگر مي زاياند. به عبارت بهتر، آنها را طوري ادا مي كند كه گويي همين
حالازاده شده اند، همين حالااز راه رسيده اند و اين خود شعر است. حتي بعضي اوقات
اين كلمات تازه تولد يافته نارسند، يا لااقل پخته نيستند، طعم كالي دارند، اما
لطافتشان كه به خاطر نوزاديشان است، غالب مي شود و باز هم جذابشان مي كند، مثل
نوزادي كه گرچه هنوز ريخت نگرفته اما عزيز است و لطيف! محمد صالح علاء كلمات را هر
بار، دوباره مي بيند مثل گياهي تازه رسته از خاك؛ به آن با تعمق نگاه مي كند و بعد
به عنوان اولين بشر، مي خواندشان. براي همين هم هست كه جملاتش، از كلماتي تشكيل
شده كه شنونده در ابتدا تصور مي كند، تاكنون آنها را نشنيده است، گمان مي برد او
به زباني ديگر سخن مي گويد... آري، او به زباني ديگر سخن مي گويد كه شعر است، حتي
با وجود اينكه يك شعر هم نگفته است، اما او يك شاعر است! چيدمان دفتر
<نشاني> به قسمي است كه از همان لحظه اول مي فهمي با كس ديگري طرف هستي،
تخته سياهي بزرگ كه روي آن جملاتي ترانه وار نوشته شده اند، پروژكتورها، نورها و
بقيه اسباب طوري كنار هم قرار گرفته اند كه انگار مي كني روي سن رفته اي...
***
روي تخته سياه بخشي از يك ترانه نوشته شده كه اگر
موافق باشيد سوال اولمان باشد: <از رو نوشته حرف نزن>!
انسان اجتماعي به طور كلي،
موجودي بازيگر است. اين به طور ذاتي و مادرزادي است. شما ديده ايد كه بسياري از
آدم ها مراجعه مي كنند و مي گويند كه من مي توانم بازيگر شوم، آيا آشنا نداريد؟
چرا هيچكس نمي خواهد مثلاسوليست يك اركستر سمفونيك شود؟ بازيگري چيزي خارج از وجود
آدميزاد نيست. آدمي بالقوه و فطرتا بازيگر است. ما در ميزانسن هاي مختلف بازي هاي
مختلفي داريم، وقتي پيش رئيسمان مي رويم يك بازي داريم، در مجلس عروسي، خودمان را
گريم مي كنيم، لباس هاي مخصوص مي پوشيم، بهترين واژه ها را در مشت خودمان نگه مي
داريم تا به موقع آن را ادا كنيم. در مجالس ترحيم نيز باز همين بازي كردن وجود
دارد. به طور كلي جهان در حال بازي است.
بازيگري تكنيكال چيزي است كه فقط روي صحنه قابل اجرا است
و نه در جاي ديگر.
در مورد اجراهايتان به عنوان مجري، آيا شما از روي
نوشته حرف مي زنيد؟
در برنامه دو قدم مانده به صبح،
چند شب بعد از اولين اجرا، تقريبا همه عوامل و حتي مخاطبان به من گفتند تو در حين
اجرا با بيرون هيچ فرقي نداري. اين نظر ديگران است اما نكاتي هم وجود دارد. من
هيچوقت از بچگي، موهايم را شانه نكرده ام، اما آنجا (براي اجرا) مجبورم براي رعايت
احوال مخاطب مرتب باشم، من هيچوقت كت و شلوار نداشتم و نپوشيدم ولي آنجا مجبورم از
اين اسباب بازيگري استفاده كنم. از اين حيث، خب بالاخره مجبورم بازي كنم، اما اين
اجبار مجري گري است. من در خانه خودم، همينجوري حرف مي زنم، البته يه مقداري غليظ
تر. مثلاصبح ها كه از خواب بيدار مي شوم، از همسرم مي پرسم: حال گلابي خوب است؟
البته برخي اوقات، ديگران مرا به خاطر لحن و صحبت هايم، مسخره مي كنند.
چه عاملي باعث شد تا صالح علاء در رشته هاي مختلف هنري
دست داشته باشد؟ كداميك را بيشتر دوست داريد؟
من هم دوست دارم گاهي حرف هاي قلمبه سلمبه
بزنم. ولي واقعيت اين است كه خيلي زود حوصله ام سر مي رود. سواي آن، به طور مادرزادي
داشتن يك دو سه كار يا شغل برايم كم بوده، مثلايك سال هايي شب و روز تئاتر كار مي
كردم. سال هايي شب و روز تلويزيون، سال هايي سينما، ترانه يا پژوهش، به ويژه در
حوزه ادبيات، ادبيات نمايشي، سال ها راديو و... دوست دارم همه جا باشم؛ شده حتي
چكه اي! بين همه اينها، ترانه را بيشتر از همه دوست دارم، زلف گره زده داشته ام با
آن و آخر از همه بازيگري در سينما را. زير بازيگري خط تاكيد مي كشم.
اگر
اجراي برنامه هاي تلويزيوني شما را پارامتريك بررسي كنيم، شما مجري خوبي نيستيد،
اما در ارتباط با مخاطب كارتان فوق العاده است. هميشه مورد توجه هستيد و اتفاقا
توجه به كار مجري گري شما ويژه و منحصر به فرد است. مثلادر همين برنامه دو قدم
مانده به صبح، حتي در روزهايي كه برنامه ها خنثي هستند، نوع ارتباط با شخص شما از
طرف مخاطب ويژه است. گرچه ممكن است نوعي ديد منفي باشد، اما به هر حال واكنش مخاطب
را برمي انگيزد. به نظر مي رسد بسياري از بينندگان دو قدم مانده به صبح جذب مجري
گري صالح علاء هستند.
من فكر مي كنم بازيگري و حد و حدود آن براي مخاطب قابل
تشخيص و ممكن است. امكان ندارد كسي بازيگر باشد و ديگران متوجه نشوند. بالاخره من
هم آدميزادم و اگر شما هم قبول كنيد كه من هم آدميزادم، طبيعتا يك شب حالم بهتر
است، يك شب حالي به حالي هستم، يك شب براي بابام مشكل پيش آمده و امثالهم. به هر
حال اين به مخاطب مربوط نمي شود و من سعي مي كنم كاري كنم كه كسي متوجه نشود، اما
خيلي حيرت انگيز است كه اين تغيير حالت بلافاصله لو مي رود و كساني زنگ مي زنند و
به تهيه كننده گوشزد مي كنند كه امشب محمد صالح علاء قابل استفاده نيست.
شايد هم به خاطر اين است كه من از نوجواني در
اين بازي غوطه ور بودم و نمي توانم مرز آن را مشخص كنم. براي همين حتما نمي توانم
در اين مورد داوري كنم. همه زندگيم همين كار بوده و حالانمي دانم چه كار دارم مي
كنم. اما يك مساله برايم مهم است، شما نگاه كنيد، ببينيد، دست من نمي لرزد اما
اغلب شب ها وقتي به استوديو مي روم براي كار دستم آشكارا مي لرزد. به خاطر اينكه
فكر مي كنم اين كار، كار مهمي است چرا كه مخاطبانش مهم هستند و از قشر فرهيخته
جامعه هستند.
من هيچوقت خودم را در هنر، حرفه
اي نمي دانم، مثلاوقتي سفارش ترانه دارم واقعا مطمئن نيستم كه بتوانم اين كار را
بكنم يا نه. يا در مورد ساخت سريال و... من فقط در تلويزيون حرفه اي هستم و شغل
رسمي و تعهدم تلويزيون است و مسووليت دارم و به نظرم چون با ماليات عمومي تامين
هزينه مي شود، هيچ كس نبايد غيرحرفه اي باشد. به هر حال كار من جدي است ولي نمي
توانم جواب اين سوال را واقعا بدهم.
به نظرم اين حرفه اي نبودن است كه كار شما را متمايز
مي كند و از همين جا باز مي توانيم برگرديم به اينكه بازي با زندگي يكي مي شود. يك
سوال ديگر چرا صالح علاء فقط اجراي راديو تلويزيوني دارد، چرا تئاتر را ادامه
نداديد؟
سال هاي سال است، آه مي كشم، آه هاي بلند اينجوري:
آهــــــــــــــــ! كه يكي بيايد و از من همين سوال را بپرسد. داستان غريبي است
كه بين ماست، من و تئاتر و اين سوالي كه شما پرسيديد، اكنون مي پرسيد، پرشدني نيست.
سال 55، ناگهان در 24سالگي ام، همه كارها و تحريرها متوقف مي شود. مثل اينكه
ناگهان جهان شخصي من نيمه شده باشد. من تا سال 55 فقط ده نمايشنامه نوشته يا
كارگرداني كردم و بعد حالاچند دهه است كه با تئاتر متاركه ام.
درونمايه يك احساس، باغ آرزوها، به حجله
رفتن زن بيوه، راه سوم، زيرچادر اكسيژن، اسكي روي آتش، خميازه هاي كفش هايم، مسيح
مسلمان.
ممنونم كه با اين سوال، روي سر عروس
خاطرات من قند مي سابيد. همه سال هاي نوجواني و جواني مرا كه باد با خود نبرده
است. جهان منجمد آن سال ها، شايد به آفتاب سال 87 آب شود. به هر حال زلف مرا نمايش
صحنه با همه كارهايي كه بعدا كردم گره زده است. سال 87 به شرط بقا، يك نمايش مستند
اجرا مي كنم.
عنصر اصلي كار من در تئاتر طراحي به طور كلي
پرفورمنس بوده است. ادبيات نمايشنامه هايم از حيث شكلي هم مونولوگ، آن هم با
درونمايه اي تاويلي بوده است. بيشتر روياي من در تئاتر طراحي بود. اما نكته اي هم
وجود دارد كه براي اولين بار دارم از اينجا اعلام مي كنم، من ديگر به جمال شناسي
تئاتر دراماتيك اعتماد ندارم و دنبال شيوه هاي ديگر بوده و هستم، كارهايم نيز همه
اكسپريمنتال و تجربي بوده است. اين سال ها كه اصرار زياد مي شود كه كار جديد بكنم،
خودم نمي دانم كه فضا براي آن كارها وجود دارد يا نه. به هر حال سال 87 با تئاتر
شهر مي خواهم دو كار كوچك انجام دهم.
كدام نمايش ها؟
يكي دوتا نوشته دارم و يك كار جديد كه
در حال نگارش آن هستم. يك كار كوچك و جمع و جور. قصه مرد و زني است كه در خانه
نشسته اند و تلفنشان زنگ مي خورد؛ اين دو مدام در تابلوهاي مختلف همديگر را چلنج
مي كنند و دست آخر هم در باز نمي شود و در واقع فرصتي ايجاد مي شود تا دو نفر
همديگر را بشناسند.
كار كانسپچوآل را چطور؟ كارهايي نظير آثارتان در گنج و
گستره كه به عقيده من كانسپت هايي تحت لواي شعر بودند...
كارهاي زيادي
در آن دوران بود كه بعدها نشتي پيدا كرد به طراحي منزل و دكور و حتي سال 73 سمبل
منطقه آزاد چابهار را طراحي كردم، به هر حال كارهاي مفهومي شرايط بروز نداشتند. به
نظرم كارهاي خوبي بود ولي شرايطي پيش نيامد كه اهل نظر نقد كنند. گروه گنج و گستره
(گروهي با جهان بيني مدرن و پيشرو در هنرهاي تجسمي: مرتضي مميز، ماركو گريگوريان،
غلامحسين نامي، فرامرز پيلارام و...) با آثاري در حجم و سطح به نظرم نخستين آثار
مفهومي (كانسپچوال) در ايران بود.
كار من يكي هرمنوتيك آدميزاد معاصر و ديگري
اجتماع يك گروهان پوتين سربازي بود كه در آنها شمعداني صورتي كاشته بودم.
عكس العمل ها و ابعاد و عوارض
اين نمايشگاه مرا به حرفه اي جديد در زندگي كشاند كه سال هاي بعد منجر به طراحي
معماري و حتي طراحي و نظارت نمايشگاه هاي صنعتي (مثل طراحي سمبل منطقه آزاد تجاري
چابهار) و كارهاي بي ربط ديگر شد.
از نشاني چه خبر؟ چرا عقب افتاده؟
والانمي دانم. اما چند شب پيش شمس لنگرودي حرف خوبي
زد و گفت اينكه كسي در يك كار خبره است دليل نمي شود دست به هر كاري بزند. چاپ
مجله از من برنمي آيد. شايد برخي از كارهايش را ياد گرفته باشم، اما نمي توانم و
كارهاي اداري و... كار من نيست.
ترانه چطور؟
من شاعر نيستم و تا زنده ام
ترانه هايم را چاپ نمي كنم. تقريبا همه ترانه هايم را آوازخوان ها خوانده اند،
سواي آن اغلب ترانه هايم را روي لب هاي خودم نگهداري مي كنم. هركه مي خواهد ترانه
هاي مرا بشوند، به خودم امر كند، برايش مي خوانم. اوايل كمي خجالت مي كشيدم،
سختگيري مي كردم، بايد خيلي اصرار مي كردند تا ترانه اي بخوانم، اما حالااوضاع عوض
شده، خودم دربه در دنبال كسي هستم كه ترانه ام را برايش بخوانم. داستان ترانه هاي
من داستاني رازآلود است. هر ترانه ام لايه اي از زندگي روي لايه هاي ديگر است.
ترانه هاي من شخصي است. حالاهم رازم را افشا مي كنم. من وقتي ترانه مي نويسم كه به
كائنات عالم از سمت نرم و لطيفش دست كشيده باشم، ترانه هايي هم دارم كه ننوشته ام
و براي شنيدن آنها بايد كسي سر روي قلبم بگذارد. آنها ترانه هايي است بي واژه،
ترانه هايي است كه در آنها كلمه هيچ نقشي ندارد.
آقاي صالح علاء حال بي بي چطور است؟
بله، حال گلابي خوب است. بي بي ساده و
بي شيله و پيله و هم رازناكترين شخصيت قصه هاي شفاهي من است. در مسير سال ها رشد
چشمگيري داشته است. بي بي شخصيتي است از پس حقيقت به واقعيت نگاه مي كند و اين
پارادوكس شخصيت بي بي است.
بي بي خيالي من بانويي اثيري است كه مثل نسيم
مي رود. بوي درخت مي دهد و گاهي همه جا با من است. من عادت دارم هرچه را دوست دارم
بغل كنم، بي بي توي جيب جا مي گيرد، بي بي را مي گذارم توجيب پيراهنم، روي آن انار
ترك خورده كه در سينه دارم. بي بي قصه هايش تمام نشده، بي بي موجودي تمام شدني
نيست. گاهي تقصير سر به هوايي هاي من است.